۱۳۹۳ مهر ۱۵, سه‌شنبه

محسنی‌اژه‌ای اختیار‌دار «اعدام‌ها» در قوه‌قضائیه شد

لاریجانی طی نامه‌ای  به محسنی اژه‌ای وی را مسئول تصمیم‌گیری در خصوص اجرای احکام اعدام متهمان معرفی کرده است.

به گزارش « محبت نیوز» صادق لاریجانی٬ رئیس قوه قضائیه با صدور دستوری اختیار و دامنه تصمیم‌گیری غلامحسین محسنی اژه‌ای معاون اول خود در این قوه را افزایش داد.
به نقل از دیگربان، لاریجانی در نامه‌ای که در همین رابطه به محسنی اژه‌ای نوشته٬ وی را مسئول تصمیم‌گیری در خصوص اجرای احکام اعدام متهمان پرونده‌های مواد مخدر معرفی کرده است.
محسنی اژه‌ای براساس دستور رئیس قوه قضائیه مرجع تصمیم‌گیری در خصوص مواد ۳۵۶ و ۴۲۴ قانون مجازات اسلامی شده است.
این مواد مربوط به ٰتصمیم‌گیری درباره احکام قصاص در شرایط خاص (فقدان یا عدم دسترسی به ولی خاص) است که از اختیارات تفویض شده علی خامنه‌ای به رئیس قوه قضائیه بود.
پیش‌تر احکام اعدام و قصاص باید با موافقت رئیس قوه قضائیه به اجرا گذاشته می‌شد که صادق لاریجانی این اختیار را بنا به دلایل نامعلومی به معاون اول خود تفویض کرده است.
بررسی و تائید پیشنهاد‌های معاونت راهبردی» و «تصویب ایجاد شعب دادسرا و دادگاه» از دیگر اختیارات واگذار شده لاریجانی به محسنی اژه‌ای است.

.

۱۳۹۳ مهر ۱۴, دوشنبه

يورش وحشيانه مأموران امنيتي و بسیجی به منزل خانواده حسين پناهي

مامورين وزارت اطلاعات به منزل محمد حسين پناهي پدر انور حسين پناهي يورش بردند و مدت طولاني منزل اين خانواده را مورد بازرسي و اعضاي خانواده را بازجوئي و تهديد کردند.

بنابه گزارش کمپین دفاع از زندانیان سیاسی و مدنی ، روز شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳ -چند نفر از مامورين وزارت اطلاعات باهمكاري پايگاه بسيج در دهستان قروچاي واقع در شهرستان دهگلان به منزل آقاي محمد حسين پناهي يورش بردند و مدت طولاني تمامي نقاط منزل آنها را مورد بازرسي قرار دادند واين خانواده را بازجوئي و تهديد کردند.

بنابه گفته يكي از شاهدان عيني ،مامورين مهاجم وزارت اطلاعات و نيروهاي بسيجي با بکار بردن جملاتي سعي بر وارد کردن فشار روحي بر اين خانواده را داشتند. آنها خطاب به خانم حسين پناهي مادر انور حسين پناهي گفتند:"کسي که ضد انقلاب است بايد همين بلاها سرش بياد". که با جوابهاي قاطع خانواده حسين پناهي مواجه شدند.

شایان ذکر است خانواده حسین پناهی از خانواده های کردستان هستند که در ٧ سال گذشته بیشترین فشار را از طرف نیروهای امنیتی متحمل شدند.

انور حسین پناهی پسر بزرگ این خانواده که از فعالان مدنی كرد است كه از پاييز سال ١٣٨٦ توسط نيروهاي امنيتي بازداشت و بهار ٨٧ در دادگاه انقلاب شهر سنندج به اعدام محکوم شده بود و پس از اعتراض‌ سازمان‌های بین المللی مدافع حقوق بشر، حکم اعدام وی به ۶سال زندان تقلیل پیدا کرد. كه بعد از اتمام حبس خود با قيد وثيقه و تبعيد به تهران آزاد شد.
در اين چند سال اخير خانواده حسین‌پناهی، با نوشتن نامه‌هایی به احمد شهید، گزارشگر ویژه حقوق بشر سازمان ملل متحد، سازمان دیده‌بان حقوق‌بشر، سازمان گزارشگران بدون مرز و دیگر نهادهای حقوق بشری خواهان تلاش این نهادها برای متوقف فشار وزارت اطلاعات بر اين خانواده شده‌اند.

عکس: ‏يورش وحشيانه مأموران امنيتي و بسیجی به منزل خانواده حسين پناهي

مامورين وزارت اطلاعات به منزل محمد حسين پناهي پدر انور حسين پناهي يورش بردند و مدت طولاني منزل اين خانواده را مورد بازرسي و اعضاي خانواده را بازجوئي و تهديد کردند.

بنابه گزارش کمپین دفاع از زندانیان سیاسی و مدنی ، روز شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳ -چند نفر از مامورين وزارت اطلاعات باهمكاري پايگاه بسيج در دهستان قروچاي واقع در شهرستان دهگلان به منزل آقاي محمد حسين پناهي يورش بردند و مدت طولاني تمامي نقاط منزل آنها را مورد بازرسي قرار دادند واين خانواده را بازجوئي و تهديد کردند.

بنابه گفته يكي از شاهدان عيني ،مامورين مهاجم وزارت اطلاعات و نيروهاي بسيجي با بکار بردن جملاتي سعي بر وارد کردن فشار روحي بر اين خانواده را داشتند. آنها خطاب به خانم حسين پناهي مادر انور حسين پناهي گفتند:"کسي که ضد انقلاب است بايد همين بلاها سرش بياد". که با جوابهاي قاطع خانواده حسين پناهي مواجه شدند.

شایان ذکر است خانواده حسین پناهی از خانواده های کردستان هستند که در ٧ سال گذشته بیشترین فشار را از طرف نیروهای امنیتی متحمل شدند.

انور حسین پناهی پسر بزرگ این خانواده که از فعالان مدنی كرد است كه از پاييز سال ١٣٨٦ توسط نيروهاي امنيتي بازداشت و بهار ٨٧ در دادگاه انقلاب شهر سنندج به اعدام محکوم شده بود و پس از اعتراض‌ سازمان‌های بین المللی مدافع حقوق بشر، حکم اعدام وی به ۶سال زندان تقلیل پیدا کرد. كه بعد از اتمام حبس خود با قيد وثيقه و تبعيد به تهران آزاد شد.
در اين چند سال اخير خانواده حسین‌پناهی، با نوشتن نامه‌هایی به احمد شهید، گزارشگر ویژه حقوق بشر سازمان ملل متحد، سازمان دیده‌بان حقوق‌بشر، سازمان گزارشگران بدون مرز و دیگر نهادهای حقوق بشری خواهان تلاش این نهادها برای متوقف فشار وزارت اطلاعات بر اين خانواده شده‌اند.‏

واکنش دولت اصلاحات سید محمد خاتمی پس از مرگ یک دختر ۱۵ ساله به علت نداشتن پول دارو

روی سنگ قبر هاجر ننوشتند علت مرگ نداشتن پول دارو

۱۲سال پیش در چنین روزی، هاجر نویدی منش، متولد سال ۶۶ در روستای شوتاور از توابع بخش چاروسا شهرستان قلعه رئیسی در شهر دهدشت استان کهگیلویه و بویر احمد در تاریخ دهم تیر سال ۸۱ فوت کرد. او به دلیل فقر خانواده و روستایش جانش را از داد. اما جان خانم هنوز هم بعد از ۹ سال خودش را مقصر مرگ هاجر می داند و می گوید: هیچ شکایتی از هیچ کس ندارم. هاجرم مرد چون فقیریم و روستا امکانات نداشت!

نوش دارو بعد از مرگ هاجر

وقتی موضوع مرگ هاجر نویدی به دلیل فقر و نداشتن پول دارو ۴۰ روز بعد از فوت او در سال ۸۱ رسانه ای شد استاندار کهگیلویه و بویراحمد، پرداختن به مرگ هاجر را تلاش برای تضعیف دولت دانست و منتقدان را نصیحت کرد که اگر قصد مقابله با دولت را دارند صریح بیان کنند و به تزویر و نیرنگ متوسل نشوند.

روابط عمومی دانشگاه علوم پزشکی یاسوج نیز اعلام کرد که مقصر، مادر هاجر بوده چون خارج از وقت اداری به پزشک مراجعه کرده است!

پزشکیان، وزیر بهداشت وقت هم از این موضوع طفره رفته و گفته بود که تکلیف کل نظام بهداشت و درمان نامشخص است و رمضان زاده، سخنگوی دولت هم که در نشستی خبری درباره بکارگیری سه وزارتخانه برای پیگیری انقراض یوزپلنگ آسیایی صحبت می کرد در واکنش به مسئله مرگ هاجر گفت: اگر رئیس جمهور بخواهد هر اتفاقی را که در کشور می افتد پیگیری کند که دیگر به هیچ کار کلانی نمی رسد!

پس از آن کمیته ای در مجلس وقت تشکیل شد و وزیر بهداشت به دلیل توزیع نامناسب دارو، اشتباه پزشکی و مشکلات بهداشتی در مناطق محروم تا پای استیضاح هم پیش رفت. آن روزها برخی گفتند دلیل مرگ هاجر ترکیدن آپاندیسش بوده اما دکتر معالجش تشخیص نداده است. برخی دیگر گفتند او به دلیل خوردن غذای مسموم مریض شد ولی دکتری که معاینه اش کرده بود گفته بود گرما زده شده ببریدش خانه خوب می شود!

اما دیگر فرقی نمی کرد چون مادر هاجر پول نداشت که او را به درمانگاه مجهزتر ببرد. بعد از این حادثه تلخ به مدت ۶ ماه در روستای شوتاور آمبولانس مستقر شد و اهالی روستا تحت پوشش کمیته امداد قرار گرفتند. امروز دیگر، داروهای لازم به خانه بهداشت شوتاور می رسد و دکتری از شهرستان قلعه رئیسی در ماه یکبار به روستا می آید و دو بهورز هم روستاییانی را که بیشتر فشار خون دارند درمان می کنند.

با این وجود برادر هاجر، این آبادانی را نوش دارو پس از مرگ سهراب می داند و می گوید: اگر دیوار تمام خانه های روستا را از طلا هم بسازند دیگر فایده ای ندارد چون هاجر زنده نمی شود.

مدتی بعد از مرگ هاجر، فرهاد برادر هم سن و سال او به دلیل اصابت فلز تیزی با چشم چپش در آستانه کور شدن قرار گرفت. همان دکتر معالج هاجر این بار تشخیص داد که نمی شود برای چشمش کاری کرد چون کور شده است!

خانواده هاجر که دیگر زیر بار این مشکلات کمر خم کرده بودند به اهواز رفتند تا پدر هاجر در مرغداری کار کند و اوضاع زندگی شان بهتر شود اما او دیگر پیر شده بود و صاحب کار او را نمی خواست. بنابراین به یکی از دورافتاده ترین روستاهای خوزستان رفتند تا در کنار پسر بزرگش که خرج زندگیشان را می داد بمانند. در این مدت فرهاد به دکتر معالج دیگری مراجعه کرد ولی دیر شده بود. چون دکتر گفت اگر همان زمان معالجه می شد الان ۸۰ درصد بینایی اش را از دست نمی داد. اما هنوز هم خانواده هاجر توان پرداخت اجاره خانه شان را ندارند چه برسد به یک میلیون تومان پول عمل چشم فرهاد.

هاجر، پیش مرگ آبادانی روستایش شد

فصل برداشت خوشه های طلایی گندم فرارسیده و برف آب شده کوههای شوتاور به رودخانه می ریزد اما هاجرهای این روستا و دامهایشان با هم از آب رودخانه نمی خورند تا مریض شوند؛ چون هاجر جور همه را کشید و به جای همه جان داد.

گزارش کامل در لینک زیر:
http://goo.gl/WdgO2L

و اکنون در دوران دولت «تدبیر و امید» نیز کمبود امکانات پزشکی و پزشک در برخی استان‌ها بیداد می‌کند.‌ چندی پیش زنی بعد از این‌که بیمارستان از پذیرش او سرباز زد، کودکش را در توالت بیمارستان به دنیا آورد.

گزارش کامل در لینک زیر:
http://goo.gl/ztIu31

روزگــــــاری که برای نیــــــازمندان هر گونه امکانــــــات درمـــــــانی مجانــــــی بود!

محمدرضا پهلوی در یکی‌ از سخنرانی‌‌های خود گفته بود:
دوران تمدن بزرگ برای آنهایی که علاقه مند هستند بدانند به معنی دولتی است، که رفاه اجتماعی را تامین می‌کند، که همهٔ افراد از زمانی‌ که به دنیا می‌آیند ، تا لحظه مرگشان از انواع بیمه‌‌های اجتماعی بهره‌مند خواهند شد.

http://goo.gl/PvLBbo

چندی پیش یکی‌ از هموطنان به نام مهرداد .ش با ارسال تصویر دختران سپاه بهداشت در دوران پهلوی نوشته است:

سپاهیان بهداشت دختر در روستایی از استان لرستان
اوایل دهه پنجاه ، عکاس و خبرنگار فرنگی

قابل توجه چپی ها که هنوز از پشت کامپیوترهایشان در کشورهای امپریالیستی و پادشاهی دست بردار نیستند، گذشته ای که خود با همراهی ارتجاع در تخریب آن سهم بزرگی داشتند!

به دنبال چه بودید ؟ برابری ؟ سهیم بودن کارگران در کار ؟ آزادی حجاب و زن ؟ حق رای زنان ؟ تحصیل رایگان ؟ بیمه ، بهداشت و درمان ؟
بلی همه چیزبود بجز بازار سیاه ناصر خسرو و فروش کلیه ، فحشا و اعتیاد آن هم در سطح گسترده وبسیاری دیگرکه همه دانند.
عکس: ‏واکنش دولت اصلاحات سید محمد خاتمی پس از مرگ یک دختر ۱۵ ساله به علت نداشتن پول دارو

روی سنگ قبر هاجر ننوشتند علت مرگ نداشتن پول دارو 

۱۲سال پیش در چنین روزی، هاجر نویدی منش، متولد سال ۶۶ در روستای شوتاور از توابع بخش چاروسا شهرستان قلعه رئیسی در شهر دهدشت استان کهگیلویه و بویر احمد در تاریخ دهم تیر سال ۸۱ فوت کرد. او به دلیل فقر خانواده و روستایش جانش را از داد. اما جان خانم هنوز هم بعد از ۹ سال خودش را مقصر مرگ هاجر می داند و می گوید: هیچ شکایتی از هیچ کس ندارم. هاجرم مرد چون فقیریم و روستا امکانات نداشت!

نوش دارو بعد از مرگ هاجر

وقتی موضوع مرگ هاجر نویدی به دلیل فقر و نداشتن پول دارو ۴۰ روز بعد از فوت او در سال ۸۱ رسانه ای شد استاندار کهگیلویه و بویراحمد، پرداختن به مرگ هاجر را تلاش برای تضعیف دولت دانست و منتقدان را نصیحت کرد که اگر قصد مقابله با دولت را دارند صریح بیان کنند و به تزویر و نیرنگ متوسل نشوند.

روابط عمومی دانشگاه علوم پزشکی یاسوج نیز اعلام کرد که مقصر، مادر هاجر بوده چون خارج از وقت اداری به پزشک مراجعه کرده است!

پزشکیان، وزیر بهداشت وقت هم از این موضوع طفره رفته و گفته بود که تکلیف کل نظام بهداشت و درمان نامشخص است و رمضان زاده، سخنگوی دولت هم که در نشستی خبری درباره بکارگیری سه وزارتخانه برای پیگیری انقراض یوزپلنگ آسیایی صحبت می کرد در واکنش به مسئله مرگ هاجر گفت: اگر رئیس جمهور بخواهد هر اتفاقی را که در کشور می افتد پیگیری کند که دیگر به هیچ کار کلانی نمی رسد!

پس از آن کمیته ای در مجلس وقت تشکیل شد و وزیر بهداشت به دلیل توزیع نامناسب دارو، اشتباه پزشکی و مشکلات بهداشتی در مناطق محروم تا پای استیضاح هم پیش رفت. آن روزها برخی گفتند دلیل مرگ هاجر ترکیدن آپاندیسش بوده اما دکتر معالجش تشخیص نداده است. برخی دیگر گفتند او به دلیل خوردن غذای مسموم مریض شد ولی دکتری که معاینه اش کرده بود گفته بود گرما زده شده ببریدش خانه خوب می شود!

اما دیگر فرقی نمی کرد چون مادر هاجر پول نداشت که او را به درمانگاه مجهزتر ببرد. بعد از این حادثه تلخ به مدت ۶ ماه در روستای شوتاور آمبولانس مستقر شد و اهالی روستا تحت پوشش کمیته امداد قرار گرفتند. امروز دیگر، داروهای لازم به خانه بهداشت شوتاور می رسد و دکتری از شهرستان قلعه رئیسی در ماه یکبار به روستا می آید و دو بهورز هم روستاییانی را که بیشتر فشار خون دارند درمان می کنند.

با این وجود برادر هاجر، این آبادانی را نوش دارو پس از مرگ سهراب می داند و می گوید: اگر دیوار تمام خانه های روستا را از طلا هم بسازند دیگر فایده ای ندارد چون هاجر زنده نمی شود.

مدتی بعد از مرگ هاجر، فرهاد برادر هم سن و سال او به دلیل اصابت فلز تیزی با چشم چپش در آستانه کور شدن قرار گرفت. همان دکتر معالج هاجر این بار تشخیص داد که نمی شود برای چشمش کاری کرد چون کور شده است!

خانواده هاجر که دیگر زیر بار این مشکلات کمر خم کرده بودند به اهواز رفتند تا پدر هاجر در مرغداری کار کند و اوضاع زندگی شان بهتر شود اما او دیگر پیر شده بود و صاحب کار او را نمی خواست. بنابراین به یکی از دورافتاده ترین روستاهای خوزستان رفتند تا در کنار پسر بزرگش که خرج زندگیشان را می داد بمانند. در این مدت فرهاد به دکتر معالج دیگری مراجعه کرد ولی دیر شده بود. چون دکتر گفت اگر همان زمان معالجه می شد الان ۸۰ درصد بینایی اش را از دست نمی داد. اما هنوز هم خانواده هاجر توان پرداخت اجاره خانه شان را ندارند چه برسد به یک میلیون تومان پول عمل چشم فرهاد.

هاجر، پیش مرگ آبادانی روستایش شد

فصل برداشت خوشه های طلایی گندم فرارسیده و برف آب شده کوههای شوتاور به رودخانه می ریزد اما هاجرهای این روستا و دامهایشان با هم از آب رودخانه نمی خورند تا مریض شوند؛ چون هاجر جور همه را کشید و به جای همه جان داد.

گزارش کامل در لینک زیر:
http://goo.gl/WdgO2L

 و اکنون در دوران دولت «تدبیر و امید» نیز کمبود امکانات پزشکی و پزشک در برخی استان‌ها بیداد می‌کند.‌ چندی پیش زنی بعد از این‌که بیمارستان از پذیرش او سرباز زد، کودکش را در توالت بیمارستان به دنیا آورد.

گزارش کامل در لینک زیر: 
http://goo.gl/ztIu31

روزگــــــاری که برای نیــــــازمندان هر گونه امکانــــــات درمـــــــانی مجانــــــی بود!

محمدرضا پهلوی در یکی‌ از سخنرانی‌‌های خود گفته بود: 
دوران تمدن بزرگ برای آنهایی که علاقه مند هستند بدانند به معنی دولتی است، که رفاه اجتماعی را تامین می‌کند، که همهٔ افراد از زمانی‌ که به دنیا می‌آیند ، تا لحظه مرگشان از انواع بیمه‌‌های اجتماعی بهره‌مند خواهند شد.

http://goo.gl/PvLBbo

چندی پیش یکی‌ از هموطنان به نام مهرداد .ش با ارسال تصویر دختران سپاه بهداشت در دوران پهلوی نوشته است:

سپاهیان بهداشت دختر در روستایی از استان لرستان
اوایل دهه پنجاه ، عکاس و خبرنگار فرنگی

قابل توجه چپی ها که هنوز از پشت کامپیوترهایشان در کشورهای امپریالیستی و پادشاهی دست بردار نیستند، گذشته ای که خود با همراهی ارتجاع در تخریب آن سهم بزرگی داشتند!

به دنبال چه بودید ؟ برابری ؟ سهیم بودن کارگران در کار ؟ آزادی حجاب و زن ؟ حق رای زنان ؟ تحصیل رایگان ؟ بیمه ، بهداشت و درمان ؟ 
بلی همه چیزبود بجز بازار سیاه ناصر خسرو و فروش کلیه ، فحشا و اعتیاد آن هم در سطح گسترده وبسیاری دیگرکه همه دانند.‏

۱۳۹۳ مهر ۱۳, یکشنبه

بازداشت سه نوکیش مسیحی در فولادشهر اصفهان

خبرگزاری هرانا – شهرام قائدی، حشمت شفیعی و عماد حقی سه نوکیش مسیحی در فولادشهر اصفهان بازداشت شدند.
بنا به اطلاع گزارشگران هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، شهرام قائدی، حشمت شفیعی و عماد حقی سه نوکیش مسیحی در تاریخ ۵ مهرماه در فولادشهر اصفهان بازداشت شدند.
یک منبع مطلع در این خصوص به گزارشگر هرانا گفت: «۵ مهر ساعت ۴. ۳۰ بعد از ظهر به منزل مسکونی شهرام قائدی ریختند و ضمن تفتیش محل سکونتش و ضبط وسایل وی نامبرده را بازداشت کردند.»
وی در ادامه بیان داشت: «شهرام قائدی هنرپیشه تئا‌تر در سال ۹۲ در حال ساخت فیلمی از زندگی عیسی مسیح پیامبر مسیحیان بوده که مراحل فیلمبرداری این فیلم پس از دستگیری چندتن از بازیگران نیمه کاره‌‌ رها می‌شود.»
گفتنی است تا کنون از سرنوشت این سه نوکیش مسیحی اطلاع دقیقی بدست نیامده است، اما نزدیکان ایشان می‌گویند که این سه تن را به بازداشتگاه «الف. طا» در بند حفاظت اطلاعات زندان مرکزی اصفهان (دستگرد) منتقل کرده‌اند.
تصاویر ذیل مربوط به صحنه هایی از فیلم مورد اشاره است:
IMG22 IMG23 IMG24 IMG25 IMG26 IMG27

دلنوشته یک شهروند بهایی زندانی خطاب به مردم ایران

نگاه حداقل ۳۰ ساله‌ای که هنوز تغییر نکرده است

خبرگزاری هرانا – رامین زیبایی استاد موسسه آموزش عالی علمی بهایی که به همین جرم به ۴۸ ماه زندان محکوم شده و اخیرا دخترش نیز به خاطر بهایی بودن از ادامه تحصیل محروم شده هم اکنون در بند ۱۲ زندان رجایی شهر کرج بسر می‌برد.
وی خطاب به مردم ایران نامه‌ای نوشته که در اختیار خبرگزاری هرانا قرار گرفته و متن کامل آن در زیر می‌آید:
نگاه حداقل ۳۰ ساله‌ای که هنوز تغییر نکرده است
ای هموطن چرا نشسته‌ای؟ ز چه رو چشم خود را بسته‌ای؟ چرخی بزن گشتی بزن، گوش خود را برای استماع نجواهای شبانه محرومان آماده کن. فریاد سکوتمان به آسمان رسید و تو دیدیو شنیدی اما راحت گذشتی، و یا ندانستی که بر این محرومان چه گذشت، ولی اکنون که می‌دانی تو بگو چرا این نگاه، پس از گذشت حداقل ۳۰ سال هنوز بدون تغییر مانده است؟ حدود ۳۰ سال پیش که می‌خواستم دیپلم بگیرم، نگاه معلمان دبیرستانم به این بود که در چه رشته‌ای و کدام دانشگاه قبول می‌شوم اما غافل از آن بودند که نظام سنجش و کنکور سراسری، ستون مذهب داشته و بخاطر بهایی بودن، اجازه نمی‌دهند که کنکور بدهم تا چه رسد وارد دانشگاه شوم. بنابراین بخاطر اعتقاداتم از ورود به دانشگاه محروم شدم و امیدوار بودم که در آینده نزدیک، این نگاه و سوء تفاهم رفع شود و من و سایر جوانان بهایی همچون شما هموطن عزیز از حق طبیعی تحصیلات عالی برخوردار شویم. اما به تدریج این امید تبدیل به یاس شد و بالاخره پذیرفتم که این تغییر نگاه برای نسل من که در دهه ۶۰ بایستی وارد دانشگاه می‌شد می‌سر نخواهد شد پس باز هم امیدوار شدم که این حقوق اولیه انسانی برای نسل بعد فراهم گردد.
بنابراین در فرزندانم شعله اشتیاق به دانش را روشن نگه داشتم و آن‌ها را برای تحصیلات عالیه آماده و تشویق کردم و در این مسیر به تدریس در موسسه آموزش عالی علمی بهایی (BIHE) پرداختم تا جوانان بهایی از دانش روز محروم نگردند و در ‌‌‌نهایت بخاطر این تدریس، اکنون سه سال و نیم است که در زندان به سر می‌برم. اما و اما متاسفانه پس از گذشت حداقل ۳۰ سال بعد از نسل من، مشاهده شد که در نتایج کنکور امسال، دخترم را بخاطر اعتقادات بهایی و بهانه «نقص پرونده»، از ورود به دانشگاه محروم نمودند.
حال، تو هموطن عزیز من بگو این چه نگاه بغض آلودی است که دو نسل مثل من و دخترم را از حقوق اولیه یک ایرانی محروم نموده، و تا کجا می‌خواهد ادامه داشته باشد؟ آیا امیدی هست که نسل سوم ما یعنی فرزندان فرزندانمان دگرباره قربانی این تبعیض نشوند؟ مگر ما‌زاده این آب و خاک نیستیم؟ مگر من و تو و فرزندانمان مجموعا ملت ایران را تشکیل نمی‌دهیم؟ مگر این تعلق به وطن و میهن عزیزمان نیست که به عنوان «هموطن»، ما را به هم پیوند می‌زند؟ مگر ما ملت ایران همیشه به ایرانی بودن خودمان افتخار نکرده‌ایم؟ آیا فکر کرده‌ای چرا ما مردم ایران وقتی در هر گوشه جهان که یک هموطن می‌بینیم خوشحال می‌شویم؟ آیا به خاطر این نیست که در آن لحظه، احساس تنهایی و غربت نمی‌کنیم؟
پس تو هموطن خوب من بگو چرا من و فرزندان من بایستی در مملکت خودمان در زادگاه خودمان در میان مردم خودمان، بخاطر این تبعیضات، احساس غربت بکنیم؟ ما مردمان ایران زمین که با هم از یک خوان نعمت به نام «کشور مقدس ایران» تناول می‌کنیم و از یک سرچشمه بنام «مام وطن» می‌نوشیم، پس آن اخوت کجا رفته است؟ آیا آن مروت ایرانیان بر باد رفته است؟ هموطن عزیز، هفته‌ای که گذشت هفته دفاع مقدس بود و کلیه رسانه از جمله روزنامه‌ها و برنامه‌های تلویزیون به یاد و خاطره مردان و زنان آزاده‌ای پرداختند که با رشادت‌ها و فداکاریهای خودشان در طول ۸ سال جنگ تحمیلی علیه میهنمان، به دفاع جانانه از این سرزمین پرداختند و وجب به وجب این خاک را برای من و تو نسل‌های پس از ما حفظ نمودند آیا این رفتار شجاعانه آنان چیزی جز عشق به وطن بود؟
این ایام برایم یادآور آن دوران بود که به عنوان یک بهایی در‌‌‌ همان دهه ۶۰ پس از دیپلم در دوران جنگ تحمیلی با اینکه بخاطر اعتقادم از ورود به دانشگاه محروم شدم امیدوارانه نسبت به رفع سوء تفاهم‌ها و بخاطر عشقی که به سرزمینمان داشتم به خدمت سربازی رفتم و غیر از سه ماه اولیه آموزشی، مدت ۲۱ ماه در جبهه جنگ بودم تا دین خودم را به مملکتمان ادا کنم و می‌خواستم که من هم به عنوان یک بهایی، سهمی در دفاع از وطنمان داشته باشم و عملا نشان دهم که اگر چه از دانشگاه مرا راندند اما من این مرز و بوم را فدا نخواهم کرد و از خاکش، امنیتش و سربلندی‌اش دفاع خواهم کرد. مگر من و سایر همرزمانمان در جبهه، آرزویی جز آرامش و امنیت و عزت ایران عزیزمان داشتیم؟ لاوالله.
اما چه شد که پس از صلح و آرامش در مملکت، امیدهای من برای رفع سوء تفاهمات و تبعیضات به تحقق نپیوست؟ و چرا تا نسل پس از من یعنی تا زمان حال نیز ادامه یافت؟ آیا می‌توانی حس کنی که چقدر سخت است که به وطنت عشق بورزی، اما هموطن تو، تو را پس بزند و از حقوق اولیه‌ات محروم نماید؟ مثل اینست که تو در خانه خودت باشی اما اهل خانه، تو را از خود ندانند و تو را محروم نمایند، آن وقت تو احساس غربت نمی‌کنی؟
پس‌ای هموطن عزیز، من و تو فرزندانمان در یک خانواده بزرگ بنام «ایران زمین» زندگی می‌کنیم، خواهران و برادران همیم چون زیک خاک و زیک وطنیم. همچنانکه من وظیفه دارم بخاطر این پیوند مردمی و خانوادگی از شرافت و عزت این خانواده بزرگ دفاع کنم، از تو برادر و خواهر خودم هم انتظار می‌رود که در جهت رفع کلیه تبعیضات مذهبی، قومی، نژادی و… در آموزش و پرورش و تحصیلات عالیه دانشگاهی، برای کلیه فرزندان این مرز و بوم، اقدامات خالصانه و شجاعانه خود را به منصه ظهور رسانید و این غربت و بیگانگی را به اخوت و یگانگی تبدیل نمایید.
«عزت و افتخار میهن عزیزمان مستدام باد»
رامین زیبائی
زندان رجایی شهر۷/۷/۹۳

۱۳۹۳ مهر ۱۲, شنبه

کاترین اشتون: حکم اعدام ریحانه جباری را متوقف کنید

به گزارش خبرگزاری حکومتی تسنیم، کاترین اشتون، مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا روز جمعه طی بیانیه‌ای از مقامات رژیم ایران خواست برای زنی که به قتل عمدی یک مرد متهم است، دادگاه جدیدی برگزار کرده و حکم اعدام وی را متوقف کنند.

یکی از سخنگوهای خانم اشتون در بیانیه‌ای خاطرنشان کرده است: «عمیقاً از اجرای قریب‌الوقوع حکم ریحانه جباری که به دلیل قتل یک مرد به اعدام محکوم شده است، نگران هستیم.»

بر اساس این بیانیه‌، اشتون با ادعای اینکه این زن برای دفاع از خودش مرتکب قتل شده خواستار برگزاری دادگاهی جدید برای وی شده است.

ریحانه جباری 7 سال قبل به عنوان طراح داخلی دکوراسیون ساختمان به منزل مقتول که پزشک بود،مراجعه کرد که طبق اظهاراتش در دادگاه،مدعی است که درحوادثی که در این مکان رخ داد برای حفظ جان خود وی را به قتل رساند.

این خبر را پایگاه خبری اسپانیایی زبان «ایروپا پرس» منتشر کرده است

عکس: ‏کاترین اشتون: حکم اعدام ریحانه جباری را متوقف کنید

به گزارش خبرگزاری حکومتی تسنیم، کاترین اشتون، مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا روز جمعه طی بیانیه‌ای از مقامات رژیم ایران خواست برای زنی که به قتل عمدی یک مرد متهم است، دادگاه جدیدی برگزار کرده و حکم اعدام وی را متوقف کنند.

یکی از سخنگوهای خانم اشتون در بیانیه‌ای خاطرنشان کرده است: «عمیقاً از اجرای قریب‌الوقوع حکم ریحانه جباری که به دلیل قتل یک مرد به اعدام محکوم شده است، نگران هستیم.»

بر اساس این بیانیه‌، اشتون با ادعای اینکه این زن برای دفاع از خودش مرتکب قتل شده خواستار برگزاری دادگاهی جدید برای وی شده است.

ریحانه جباری 7 سال قبل به عنوان طراح داخلی دکوراسیون ساختمان به منزل مقتول که پزشک بود،مراجعه کرد که طبق اظهاراتش در دادگاه،مدعی است که درحوادثی که در این مکان رخ داد برای حفظ جان خود وی را به قتل رساند.

این خبر را پایگاه خبری اسپانیایی زبان «ایروپا پرس» منتشر کرده است‏

روایتی ازآخرین ملاقات؛ یک‌ ساعت پیش ازاعدام

«مجید امیراصلانی»، برادر محسن امیراصلانی زندانی عقیدتی که چندی پیش به اتهام «تفسیر انحرافی از قرآن» به اعدام محکوم شد، روایتی ازآخرین ملاقات خود با برادرش را یک ساعت پیش از اعدام در صفحه فیس بوک شخصی اش، منتشر کرد. وی نوشته است:

«غمی ناگفتنی غمناک. بی‌گناهی اعدام شد که گروه خونی‌مون یکی بود. ازتولد تا کودکی تو بزرگ شدنش شریک مادر به جهت دریافت جایزه برای رفتارخوب‌مون می‌شدیم.اولین خاطره شیرینم ازش‌آهنگی بوداز سرودهای‌انقلابی که می‌گفت سحر می‌شه سحر می‌شه سیاهی ها به‌در می‌شه، که محسن‌می‌خوند سحر سوسو. رفتارهای‌عجیب که دوست‌داشت از مدرسه رسید، ناهارشو برداره بره بالای درخت بخوره. من کلاس پنجمی بودم محسن اول بود، تو یه مدرسه توجیرفت، که بیشتر محل نگهداری اشرار زیر۵ کلاس درس بود، منم دل وجگرم خوب بود، اما کلا از بچگی چون ریزه‌ بودم همچین به‌عنوان داداش‌ بزرگه خیلی‌ هم قابل نبودم، ولی کم‌ هم نمی‌آوردم. تو مدرسه رفته‌ بودم کتابخونه‌ دارشده بودم، تو زنگ‌های تفریح محسن می‌آمد تو کتابخانه دوتایی باهم بازی می‌کردیم. یه بارمعلمش صدام کرد، رفتم دیدم با اون چشم‌های درشت و صورت ظریفش که پراشک بود، شروع کرد چقلی‌شوکردن، منم دعواش کردم، ظهرکه تعطیل شد منتظرشدم بیارمش خونه تو راه گفتم داداشی ببخشید دعوات کردما، جلو معلمت بود، خندید گفت می‌دونم، تو بین فاصله تعطیلی پایه پنجم رفته بودم براش یه تفنگ پلاستیکی‌ام خریدم، که کرده بودم تو لباسم، یه دفعه تفنگ رواز زیرپیراهنم درآوردم بهش دادم. زیباترین خنده از ته دل‌روازش دیدم، تمام طول راه تا خونه‌رو باهم دویدیم‌ وبازی کردیم. این خاطره آن‌قدربرام کم‌رنگ شده بود که چیزی یادم نمی اومد. بعدها تو زندگی آن‌قدر بدبختی کشیدیم که خیلی ازخاطرات زیبای دنیا رو فراموش کردیم. اینو محسن یادش بود تو تنهائی‌های زندان خاطرات زندگیش‌روثانیه به ثانیه به‌یادآورده بود. گفت مجید پسرت کلاس چندمه؟ گفتم تازه رفت اول. گفت آره یه همچین خاطره ایه من همیشه دلم می‌خواست این‌کارت‌رو یه جورجبران کنم، آرزو داشتم من روزاول برم پسرت‌رواز مدرسه بیارم، ای داد، همیشه تو خودش بود. شجاعت حیرت آورش که گاهی حسادت همه رو در می‌آورد، جون خوش قد و قواره ای که لب به هیچی نزده بود، نمازش قضا نمی‌شد، محال بود بتونی باهاش دعوا کنی، چنان با ظرافت از زیر دعوا رد می‌شد، بسیاربااستعداد،عاشق لوازم‌تحریر،خوش‌پوش وبه‌قول ما برادراش عتیقه‌خر، نگاهش می‌کردی دلت می‌لرزید، همیشه با سعید یا مهران که می‌رفتیم ملاقات به یه جهتی می ایستادیم که عمیق‌ترین دید به داخل زندان باشه تا بیشتر ببینمیمش(سر۱۵ دقیقه چراغ‌ها خاموش می‌شد) همیشه پرانرژی بود، نه سال تو زندان‌های پرازاشرارمعروف مملکت تو بدترین بندها، رو صورتش حتی یه خراشم ندیدم، خیلی درشت و قوی بود، اما توهرجائی که زندانی‌بود همه عاشقش‌بودن، وقتی دوستاش از زندان زنگ زدن صدای شیون تو زندان کرکننده بود، همیشه اصلاح‌کرده و خوش تیپ بود، خیلی زیبا حرف می‌زد وشمرده، با تیکه‌های به‌روز و باحال، هرموقع می‌رفتیم پیشش کلی‌انرژی می‌گرفتیم. دوهفته قبل‌از مرگش با سعید رفتیم ملاقات. به سعید گفتم سعید بغل دلم می‌خواد ۴ ساله ملاقات حضوری نداشتیم، وقتی زنگ زدن بیائید، خونه مادرم با مهران بودم، همراه همسرم و خانوم سعید، سعید به‌دنبال خدا و معجزه تو خیابونا می‌چرخید، بابا و مامان وافسانه ولیلا پیگیرتجدیدنظر بودن، بابام تو شک بود، با نگاهی دوخته شده به رای دیوان، کلی استفتاء از مراجع، عذرخواهی رسمی محسن برای اهانت هرچند ناروا، عین یه بچه گریه می‌کردم، همه شوک شده بودن، نمی‌دونم چندتا آرام بخش بهم دادن، هرلیوان آب یه عطری داشت، نمیدونم چرا اصرار داشتم درحال گریه توضیح بدم که دست خودم نیست، بدنم به‌هم ریخته، دیگه یادم نیست تا این‌که تو ماشین خانوم سعید با همسرم رسیدیم دم در، امیرطاها داشت تو چمن‌های جلو زندان بازی می‌کرد، خیلی زمان نبرد، اما یه عمر برای من، تواون لحظه طول کشید تا مهران بیاد، عین جنازه دم در ورودی کارت ملی وشناسنامه باهم تو دست‌مون، که این‌بارنگن باید یکی‌اش باشه، همه چی آورده بودیم، یکی دوبار سربازا از در دورمون کردن، تواون لحظه نمی‌دونم داشتم به این آدم‌ها عمیق تر نگاه می‌کردم. کاملا آدم بودن، ولی یه لباسی تن کرده بودن که یه مجموعه رفتاری مزخرف و به‌عنوان عنصرحرکتی در درون خودش دیفالت داشت، رنج می‌کشیدن، سواراتوبوس‌مون کردن داخل محوطه داشتم دنبال جاهایی که از لای پنجره، موقع ملاقات یواشکی می‌دیدیم رو پیدا می‌کردم، دائم به این فکر می‌کردم محوطه زیبائیه، اما قطعا واسه محسن دیدنش یه رویای غیرممکنه محسن هم همونی رو می‌دید که ما یواشکی ازسالن‌های ملاقات می‌دیدیم، نه سال دیوارهای از بالا تا پائین کاشی سفید و کثیف کارشده، آدمهای وحشتناک و دنیای اشرار، گاهی ما توسالن ملاقات از ملاقات کننده های کنار دستی‌مون وحشت می‌کردیم، خودش یه شرور تمام عیار بود با ۲۰۰ تا جای بخیه و گوش بی‌سوراخ از شکستگی، این‌بارتنها یه چیزش آوردتم، بغلش می‌کنم، محکم باهاش حرف می‌زنم، صورتش‌رو می‌بوسم، بهش می‌گم به پسرت تار یاد می‌دم، خیالت راحت باشه، حالت رفتاری مزخرفی داشتم، ملغمه ای ازخنده و روحیه دادن الکی با گریه‌های شانه بلرزونه غیرقابل کنترل، چند ساعت دیگه با طناب دارش میزنن و می‌میره، از۱۲۴۰۰۰ تا پیامبر فکرکنم ۱۰۰۰۰۰ تاشو به اسم صدا کردم، مادر فریاد می‌زد، خانواده قصاص شونده بغل دست‌مون خودش واسه یه عمر روان درمانی پس از مشاهده کافی بود، التماس‌های لیلا واسه گرفتن عکس با موبایل یکی از نیروهای انتظامی از امیرطاها تو بغل محسن، که با به پا افتادن‌های ماهم نشد… لباس‌هاش آدیداس اصل بود، خوش‌تیپ و درشت و سفت، کمی بچه‌شو بغل کرد، امیرطاها فهمیده بود، ازصبح ۴۰ درجه تب داشت، اصلا حرف نمی‌زدم، افسانه دم در ورودی داشت سکته می‌کرد بغلش کردم، فقط می‌گفت داداشمه، محسن اومد بغلش کرد، آورد پیش خودش. گفته بودن هرچقدر زمان بخواهید می‌دن، اما سر یک ربع گفت برید بیرون، واااااااااااای فقط یادمه داشتم هی از تو اتاق خواهر برادرامو جمع می‌کردم و می‌بردم بیرون، گفت می‌خوان اعدامم کنن تواین ماه، این سومین باره آوردنم این‌جا و فرداش بردن، به مامان گفت جسمم سبکه، ولی خونم سنگین. مامان ببخش وحلالم کن، بعد بلند شد، تک تک‌مون‌رو بغل کرد، گفت ببخشید و حلال کنید. زدم تخت سینه پهنش، گفتم محسن بهت افتخار می‌کنم، تو۸۰ میلیون یکی مثل تو مرد وشجاع نبود که آن‌قدربه ایمانش امیدوارباشه، محسن بهت ایمان‌آوردم، خودمو جمع وجور کردم، موقعی که داشتیم کارت‌هامون‌رو پس می‌گرفتیم یه جور یواشکی پرسیدم، جنازه روکجا باید بگیریم، وای خدا هنوز فکرشو می‌کنم چنین جگری درخودم نمی‌دیدم. بعداز۳۰ نفر برو بپرس، افسرنگهبان گفت ساعت۵ اعدام میشه، برگشتیم تهران، اومدم خونه بابا، هیچ‌کس اجازه نداشت فکرکنه فردا اعدام می‌شه تاساعت۵ صبح ۵۰۰۰۰ باراعدام شدم و محسن فردا ساعت۵ صبح اعدام شد. بقیه‌اش رویادم نمیاد تا امشب که تونستم دوکلمه حرف بنویسم، فقط می‌خونم، گاهی شیرمی‌کنم، گاهی تصاویری می‌بینم که برام جدیده، احساس می‌کنم پروانه ای شدم، یه دفعه شدم برادرمحسن امیراصلانی، کسی که دنیا بهش گفت قهرمان، وقتی مردم تماس می‌گیرن یا کامت می‌زارن گیجم نمی‌فهمم چی می‌گن. چندروزی تلفنم دستم نبود، یه کسائی بهم زنگ زدن که خجالت کشیدم ازاین‌که درچنین شرایطی قرارگرفتن، یه کسائی بهم زنگ نزدن که تمام ثانیه ها دارم سعی می‌کنم درکشون کنم، تمام خاطرات تلخ و شیرینه زندگیم بهم زنگ زدن، کسائی رو دیدم که هرگز فکر نمی‌کردم ببینمشون، همه دوستم داشتن همه ناراحتم بودن… همه این‌هارو گفتم که بگم الان حالم خوبه، سر زندگیمم، دست و دلم به‌کار نمیره، اما درحال استراحتم وخوبم.

عکس: ‏روایتی ازآخرین ملاقات؛ یک‌ ساعت پیش ازاعدام

«مجید امیراصلانی»، برادر محسن امیراصلانی زندانی عقیدتی که چندی پیش به اتهام «تفسیر انحرافی از قرآن» به اعدام محکوم شد، روایتی ازآخرین ملاقات خود با برادرش را یک ساعت پیش از اعدام در صفحه فیس بوک شخصی اش، منتشر کرد. وی نوشته است:

«غمی ناگفتنی غمناک. بی‌گناهی اعدام شد که گروه خونی‌مون یکی بود. ازتولد تا کودکی تو بزرگ شدنش شریک مادر به جهت دریافت جایزه برای رفتارخوب‌مون می‌شدیم.اولین خاطره شیرینم ازش‌آهنگی بوداز سرودهای‌انقلابی که می‌گفت سحر می‌شه سحر می‌شه سیاهی ها به‌در می‌شه، که محسن‌می‌خوند سحر سوسو. رفتارهای‌عجیب که دوست‌داشت از مدرسه رسید، ناهارشو برداره بره بالای درخت بخوره. من کلاس پنجمی بودم محسن اول بود، تو یه مدرسه توجیرفت، که بیشتر محل نگهداری اشرار زیر۵ کلاس درس بود، منم دل وجگرم خوب بود، اما کلا از بچگی چون ریزه‌ بودم همچین به‌عنوان داداش‌ بزرگه خیلی‌ هم قابل نبودم، ولی کم‌ هم نمی‌آوردم. تو مدرسه رفته‌ بودم کتابخونه‌ دارشده بودم، تو زنگ‌های تفریح محسن می‌آمد تو کتابخانه دوتایی باهم بازی می‌کردیم. یه بارمعلمش صدام کرد، رفتم دیدم با اون چشم‌های درشت و صورت ظریفش که پراشک بود، شروع کرد چقلی‌شوکردن، منم دعواش کردم، ظهرکه تعطیل شد منتظرشدم بیارمش خونه تو راه گفتم داداشی ببخشید دعوات کردما، جلو معلمت بود، خندید گفت می‌دونم، تو بین فاصله تعطیلی پایه پنجم رفته بودم براش یه تفنگ پلاستیکی‌ام خریدم، که کرده بودم تو لباسم، یه دفعه تفنگ رواز زیرپیراهنم درآوردم بهش دادم. زیباترین خنده از ته دل‌روازش دیدم، تمام طول راه تا خونه‌رو باهم دویدیم‌ وبازی کردیم. این خاطره آن‌قدربرام کم‌رنگ شده بود که چیزی یادم نمی اومد. بعدها تو زندگی آن‌قدر بدبختی کشیدیم که خیلی ازخاطرات زیبای دنیا رو فراموش کردیم. اینو محسن یادش بود تو تنهائی‌های زندان خاطرات زندگیش‌روثانیه به ثانیه به‌یادآورده بود. گفت مجید پسرت کلاس چندمه؟ گفتم تازه رفت اول. گفت آره یه همچین خاطره ایه من همیشه دلم می‌خواست این‌کارت‌رو یه جورجبران کنم، آرزو داشتم من روزاول برم پسرت‌رواز مدرسه بیارم، ای داد، همیشه تو خودش بود. شجاعت حیرت آورش که گاهی حسادت همه رو در می‌آورد، جون خوش قد و قواره ای که لب به هیچی نزده بود، نمازش قضا نمی‌شد، محال بود بتونی باهاش دعوا کنی، چنان با ظرافت از زیر دعوا رد می‌شد، بسیاربااستعداد،عاشق لوازم‌تحریر،خوش‌پوش وبه‌قول ما برادراش عتیقه‌خر، نگاهش می‌کردی دلت می‌لرزید، همیشه با سعید یا مهران که می‌رفتیم ملاقات به یه جهتی می ایستادیم که عمیق‌ترین دید به داخل زندان باشه تا بیشتر ببینمیمش(سر۱۵ دقیقه چراغ‌ها خاموش می‌شد) همیشه پرانرژی بود، نه سال تو زندان‌های پرازاشرارمعروف مملکت تو بدترین بندها، رو صورتش حتی یه خراشم ندیدم، خیلی درشت و قوی بود، اما توهرجائی که زندانی‌بود همه عاشقش‌بودن، وقتی دوستاش از زندان زنگ زدن صدای شیون تو زندان کرکننده بود، همیشه اصلاح‌کرده و خوش تیپ بود، خیلی زیبا حرف می‌زد وشمرده، با تیکه‌های به‌روز و باحال، هرموقع می‌رفتیم پیشش کلی‌انرژی می‌گرفتیم. دوهفته قبل‌از مرگش با سعید رفتیم ملاقات. به سعید گفتم سعید بغل دلم می‌خواد ۴ ساله ملاقات حضوری نداشتیم، وقتی زنگ زدن بیائید، خونه مادرم با مهران بودم، همراه همسرم و خانوم سعید، سعید به‌دنبال خدا و معجزه تو خیابونا می‌چرخید، بابا و مامان وافسانه ولیلا  پیگیرتجدیدنظر بودن، بابام تو شک بود، با نگاهی دوخته شده به رای دیوان، کلی استفتاء از مراجع، عذرخواهی رسمی محسن برای اهانت هرچند ناروا، عین یه بچه گریه می‌کردم، همه شوک شده بودن، نمی‌دونم چندتا آرام بخش بهم دادن، هرلیوان آب یه عطری داشت، نمیدونم چرا اصرار داشتم درحال گریه توضیح بدم که دست خودم نیست، بدنم به‌هم ریخته، دیگه یادم نیست تا این‌که تو ماشین خانوم سعید با همسرم رسیدیم دم در، امیرطاها داشت تو چمن‌های جلو زندان بازی می‌کرد، خیلی زمان نبرد، اما یه عمر برای من، تواون لحظه طول کشید تا مهران بیاد، عین جنازه دم در ورودی کارت ملی وشناسنامه باهم تو دست‌مون، که این‌بارنگن باید یکی‌اش باشه، همه چی آورده بودیم، یکی دوبار سربازا از در دورمون کردن، تواون لحظه نمی‌دونم داشتم به این آدم‌ها عمیق تر نگاه می‌کردم. کاملا آدم بودن، ولی یه لباسی تن کرده بودن که یه مجموعه رفتاری مزخرف و به‌عنوان عنصرحرکتی در درون خودش دیفالت داشت، رنج می‌کشیدن، سواراتوبوس‌مون کردن داخل محوطه داشتم دنبال جاهایی که از لای پنجره، موقع ملاقات یواشکی می‌دیدیم رو پیدا می‌کردم، دائم به این فکر می‌کردم محوطه زیبائیه، اما قطعا واسه محسن دیدنش یه رویای غیرممکنه محسن هم همونی رو می‌دید که ما یواشکی ازسالن‌های ملاقات می‌دیدیم، نه سال دیوارهای از بالا تا پائین کاشی سفید و کثیف کارشده، آدمهای وحشتناک و دنیای اشرار، گاهی ما توسالن ملاقات از ملاقات کننده های کنار دستی‌مون وحشت می‌کردیم، خودش یه شرور تمام عیار بود با ۲۰۰ تا جای بخیه و گوش بی‌سوراخ از شکستگی، این‌بارتنها یه چیزش آوردتم، بغلش می‌کنم، محکم باهاش حرف می‌زنم، صورتش‌رو می‌بوسم، بهش می‌گم به پسرت تار یاد می‌دم، خیالت راحت باشه، حالت رفتاری مزخرفی داشتم، ملغمه ای ازخنده و روحیه دادن الکی با گریه‌های شانه بلرزونه غیرقابل کنترل، چند ساعت دیگه با طناب دارش میزنن و می‌میره، از۱۲۴۰۰۰ تا پیامبر فکرکنم ۱۰۰۰۰۰ تاشو به اسم صدا کردم، مادر فریاد می‌زد، خانواده قصاص شونده بغل دست‌مون خودش واسه یه عمر روان درمانی پس از مشاهده کافی بود، التماس‌های لیلا واسه گرفتن عکس با موبایل یکی از نیروهای انتظامی از امیرطاها تو بغل محسن، که با به پا افتادن‌های ماهم نشد… لباس‌هاش آدیداس اصل بود، خوش‌تیپ و درشت و سفت، کمی بچه‌شو بغل کرد، امیرطاها فهمیده بود، ازصبح ۴۰ درجه تب داشت، اصلا حرف نمی‌زدم، افسانه دم در ورودی داشت سکته می‌کرد بغلش کردم، فقط می‌گفت داداشمه، محسن اومد بغلش کرد، آورد پیش خودش. گفته بودن هرچقدر زمان بخواهید می‌دن، اما سر یک ربع گفت برید بیرون، واااااااااااای فقط یادمه داشتم هی از تو اتاق خواهر برادرامو جمع می‌کردم و می‌بردم بیرون، گفت می‌خوان اعدامم کنن تواین ماه، این سومین باره آوردنم این‌جا و فرداش بردن، به مامان گفت جسمم سبکه، ولی خونم سنگین. مامان ببخش وحلالم کن، بعد بلند شد، تک تک‌مون‌رو بغل کرد، گفت ببخشید و حلال کنید. زدم تخت سینه پهنش، گفتم محسن بهت افتخار می‌کنم، تو۸۰ میلیون یکی مثل تو مرد وشجاع نبود که آن‌قدربه ایمانش امیدوارباشه، محسن بهت ایمان‌آوردم، خودمو جمع وجور کردم، موقعی که داشتیم کارت‌هامون‌رو پس می‌گرفتیم یه جور یواشکی پرسیدم، جنازه روکجا باید بگیریم، وای خدا هنوز فکرشو می‌کنم چنین جگری درخودم نمی‌دیدم. بعداز۳۰ نفر برو بپرس، افسرنگهبان گفت ساعت۵ اعدام میشه، برگشتیم تهران، اومدم خونه بابا، هیچ‌کس اجازه نداشت فکرکنه فردا اعدام می‌شه  تاساعت۵ صبح ۵۰۰۰۰ باراعدام شدم و محسن فردا ساعت۵ صبح اعدام شد. بقیه‌اش رویادم نمیاد تا امشب که تونستم دوکلمه حرف بنویسم، فقط می‌خونم، گاهی شیرمی‌کنم، گاهی تصاویری می‌بینم که برام جدیده، احساس می‌کنم پروانه ای شدم، یه دفعه شدم برادرمحسن امیراصلانی، کسی که دنیا بهش گفت قهرمان، وقتی مردم تماس می‌گیرن یا کامت می‌زارن گیجم نمی‌فهمم چی می‌گن. چندروزی تلفنم دستم نبود، یه کسائی بهم زنگ زدن که خجالت کشیدم ازاین‌که درچنین شرایطی قرارگرفتن، یه کسائی بهم زنگ نزدن که تمام ثانیه ها دارم سعی می‌کنم درکشون کنم، تمام خاطرات تلخ و شیرینه زندگیم بهم زنگ زدن، کسائی رو دیدم که هرگز فکر نمی‌کردم ببینمشون، همه دوستم داشتن همه ناراحتم بودن… همه این‌هارو گفتم که بگم الان حالم خوبه، سر زندگیمم، دست و دلم به‌کار نمیره، اما درحال استراحتم وخوبم.‏